کد خبر : ۶۱۰۱۲۳
۱۳:۴۶

۱۴۰۴/۱۱/۰۵

بُرشی از کتاب «من محافظ حاج قاسمَم»| آخرین نگاه

در قسمتی از کتاب «من محافظ حاج قاسمم» که روایتگر زندگی و خاطرات شهید «وحید زمانی‌نیا» می‌خوانید: «حین تدارکات مراسم شب چله متوجه شدیم که وحید عازم ماموریت است. شب که ما را رساند. گفتم: وحیدجان امشب برو پیش زهرا خانم کنارش باش. یک کوله پشتی داشت که داخل آن وسایل کاری و شخصی و تجهیزات لازم برای ماموریت و سفر همیشه مهیا بود هر زمان اراده می‌کرد فقط کافی بود کوله پشتی را بردارد و به سفر برود.»


بُرشی از کتاب «من محافظ حاج قاسمَم»| آخرین نگاه

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، کتاب «من محافظ حاج قاسمم» که در قالب داستان کوتاه(مینی‌مال) به قلم هاجر پور واجد به نگارش در آمده، به خاطرات شفاهی شهید از خانواده، دوستان، همکاران و همرزمان پرداخته است. این کتاب یکی از مجموعه کتاب‌های «محافظان آسمانی» است که برای سه تن از محافظان همراه با شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی در فرودگاه بغدادبه نگارش در آمده است.

بخشی از این کتاب را با هم می‌خوانیم:

دوشنبه شب ۹ آذر ۹۸ منزل عروسم مراسم شب چله داشتیم دو ساعتی دور هم نشستیم، گل گفتیم و گل شنیدیم از اینکه پسرانم هر سه سر و سامان گرفته بودند خوشحال بودم، از اینکه همه دور هم شاد بودیم خدا را شکر کردم به قد و بالای بچه‌هام نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم به خصوص وحید که عزیزدردانه و ته‌تغاری خانواده بود.

حین تدارکات مراسم شب چله متوجه شدیم که وحید عازم ماموریت است. شب که ما را رساند. گفتم: وحیدجان امشب برو پیش زهرا خانم کنارش باش. یک کوله پشتی داشت که داخل آن وسایل کاری و شخصی و تجهیزات لازم برای ماموریت و سفر همیشه مهیا بود هر زمان اراده می‌کرد فقط کافی بود کوله پشتی را بردارد و به سفر برود.

کوله پشتی را انداخت روی دوشش که برود از ماموریتش پرسیدم که کجاست چقدر طول می‌کشد مثل همیشه توضیح چندانی نداد در چشمانش حس عجیبی بود. آن وحید همیشگی من نبود این حس وحید دل مرا هم آشوب کرده بود با من و پدرش خداحافظی کرد و گفت یرم زود برمی‌گردم ساعت ۵ صبح طفلک عروسم برای اولین بار و آخرین بار تازه دامادش را از زیر قرآن رد کرده بود پشت سرش آب ریخته بود از وحید خبر نداشتیم تا صبح جمعه.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه